یا رفیق!


 


واو! آش دوغ تبریزی! 


 


در خیلی از خانواده‏های ایرانی، یکی از دغدغه‏های مادرها این است که از دختران‏شان آشپزهای خوبی بسازند. اما خیلی از دخترهای ایرانی، این روزها، از یادگرفتن آشپزی فراری‏اند؛ آن را نوعی ستم می‏دانند یا صرفا حوصله‏اش را ندارند. من هم یکی از این دخترها بودم؛ یک نفر از نوع اول. نمی‏خواستم خودم را در آشپزخانه با بوی تند سیر و پیاز حبس کنم؛ آن هم وقتی برادرم لم داده بود و تلویزیون تماشا می‏کرد. اگر گاه‏گاهی هوس آشپزی به سرم می‏زد در روزهایی بود که بقیه‏ی اعضای خانواده –به خصوص اعضای مذکر- خانه نبودند! این حکایت سه- چهار سال پیش است. حالا ماجرا کمی فرق می‏کند.


هنوز بوی سیر و پیاز ناراحتم می‏کند؛ از گوشت خام خوش‏م نمی‏آید. اما وقتی کار در آشپزخانه تمام می‏شود و از همین چیزهای نخواستنی، برنج مخلوط خوش عطری عمل می‏آید، مثل بچه ها ذوق می‏کنم. حالا حس می‏کنم چیزی بیش تر از برادرم دارم؛ این منم که می‏توانم از مواد بی‏شکل -یا حتا زشت- چیزهای زیبا درست کنم نه او. این منم که می‏توانم با چند تغییر کوچک یک اتاق را زیبا کنم؛ اتاق او در بهترین حالت فقط مرتب است. شاید برادرم بتواند از یک نوزاد آدم قابل احترامی بسازد اما آن کسی که می‏تواند آدم های دوست داشتنی به دنیا بدهد منم.


هنوز هم فکر می‏کنم هیچ کس حق ندارد مرا مسئول سیر کردن خودش بداند با این وجود، حالا دیگر دوست دارم آشپزی کنم.


وصله پینه:


1- شاید راستی راستی دارم تند می روم؛ شاید دارم زیاده از حد بزرگ‏ش می‏کنم. اما می توانم قسم بخورم حتا یک جمله را با حس خودبرتر‏بینی ِ زنانه ننوشتم.


2- برادرم هم چیزهایی دارد که من ندارم. شک نکن.


3- یک بار، چند سال پیش، نزدیک بود فسنجان مادربزرگم را با خالی کردن یک تنگ آب خراب کنم. مادربزرگ، از همان روز تا پایان عمرش نگران بود که من عاقبت از گرسنگی بمیرم!


4- یکی از سخت ترین بخش های ماجرای آشپزی این است که بعد از نصف روز سر و کله زدن با کارد و کفگیر، سر سفره مهربان باشی و لبخند بزنی. این را گفتم تا بعد از این قدر لبخندهای سر سفره ی مادرت (/همسرت) را بدانی و حواست باشد این لبخند، با همه ی لبخندهای دنیا فرق می کند.


5- یادِ "هزار خورشید درخشان" افتادم. آن‏جا که رشید دانه‏های شن را...شرم آور است. مگرنه؟


6- "هزار خورشید درخشان" را خواندم. خیال ندارم چیزی درباره‏اش بنویسم. اگر دوست داری کمی درباره‏اش بدانی برو این‏جا.


7- تو هیچ می‏دانی چه طور شیرین پلو درست می‏کنند؟ اگر خیال داشته باشی مرا برای نهار دعوت کنی حتما باید این یکی را یاد بگیری!


یا علی مددی!


نوشته شده توسط تهانی | چهارشنبه 12 تیر 1387 | ساعت 4:5 صبح |نظرات ديگران [ نظر]

یا رفیق!


 



 


هیچ کدام از آدم‏هایی که دور و بر من هستند، به افغانستان اهمیتی نمی‏دهند. گاهی بعضی از آن‏ها فرهنگ‏های بومی را دوست دارند؛ موسیقی محلی همه‏ی اقوام را با دستگاه‏ها و گوشه‏های‏شان می‏شناسند؛ می‏توانند جشن‏های سنتی همه‏ی ملت‏ها را با جزئیات‏شان اجرا کنند. با این حال به افغانستان فکر نمی‏کنند؛ حتا به عنوان سرزمینی که می‏شود در آن دنبال هم‏چه چیزهایی گشت. از خیال‏شان هم نمی‏گذرد که شاید این هم‏سایه‏ی ژنده‏پوش، گذشته‏ی باشکوهی داشته‏باشد. باور نمی‏کنند که افغانستان هم می‏تواند موسیقی سنتی خودش، لباس‏های محلی خودش و عادات دوست‏داشتنی خودش را داشته‏باشد؛ چیزهایی داشته‏باشد که ارزش‏ دیدن دارند.


من هم باور نمی‏کردم. نه این‏که مثل خیلی‏ها اصرار داشته‏باشم افغانی‏ها را آدم‏های دزد و چشم‏چرانی ببینم. نه. راستش اصلا نمی‏دیدم‏شان. اما حالا آرزو دارم ببینم؛ خودشان را ، کشورشان را. حالا هر شب خودم را می‏بینم که با شلوار قمیز براق و روبند سپید، در کوچه پس کوچه‏های کابل پرسه می‏زنم؛ به قهوه‏خانه‏هایی می‏روم که در آن‏ها رباب می‏نوازند؛ از روی بام ِ خانه‏‏ای در «وزیر اکبرخان» بادبادک هوا می‏کنم. گمان می‏کنم همین، بزرگ‏ترین معجزه‏ی «بادبادک‏باز» باشد؛ این که ما ایرانی‏های مغرور را از اریکه‏ی اوهام خودبزرگ‏بینانه‏مان به زیر می‏کشد و وادارمان می‏کند افغانستان را ببینیم؛ این‏که به یادمان می‏آورد افغانستان، چیزی بیش‏تر از یک پسرک خدمتکار لب شکری است که هروقت از هم‏بازی‏های عالی‏مقام‏مان خسته شدیم به سراغ او برویم. افغانستان برادر ماست. اگرچه هیچ وقت به ما نگفته باشند.


دیگران را نمی‏دانم اما من، هر بار که از «امیر» خشمگین می‏شدم؛ هربار که تا مرز بیزاری از او پیش می‏رفتم، به یاد می‏آوردم که خودِ ما چندان بهتر از او نیستیم؛ سال‏هاست که در گوشه‏ای کز کرده‏ایم و به انتهای بن‏بست خیره مانده‏ایم؛ فقط خیره مانده‏ایم. خیره مانده‏ایم و از یاد برده‏ایم این رسم رفاقت هم نیست؛ برادری هیچ.


وصله پینه:


1- بنا بود صبر کنم تا اثرش فروکش کند و بعد بنویسم اما دیدم این طوری، حالا حالا‏ها  باید منتظر بمانم.


2- پشت جلد کتاب، به نقل از ایزابل آلنده نوشته بود: «...تا مدت‏ها هرچیزی که بعد از آن می‏خواندم بی‏روح به نظر می‏رسید.» چرا من چیز دیگری اضافه کنم؟


3- وفاداری زیبای « خالد حسینی» به وطنش، وطنی که سال‏هاست ترکش کرده، اشک مرا درآورد. باورم نمی‏شد کسی که حالا همه او را «افغان‏تبار» می‏دانند-و نه «افغانی»- این همه نگران آینده‏ی افغانستان باشد.


4- باید «هزار خورشید تابان»ش را هم بخوانم.


5- تو خیال نداری «بادبادک‏باز» را بخوانی؟


6- شبانگاهان را خاموش کن و بعد بیا این‏جا. حالا خیال کن در قهوه‏خانه‏ی کوچکی در کابل نشسته‏ای. چشم‏های‏ت را ببند. چشم‏هایت را که باز کردی، نگاهی هم به این‏ها بینداز.


7- آهسته برو ماه من، آهسته برو


یا علی مددی!


نوشته شده توسط تهانی | چهارشنبه 5 تیر 1387 | ساعت 7:44 عصر |نظرات ديگران [ نظر]

یا رفیق!


مادر من سه خواهر دارد. او و خواهرهایش هیچ شباهتی به هم ندارند و با این وجود بی اندازه به هم شبیه‏اند. "خاله ریحانه" یکی از آن‏هاست؛ دختر سوم پدربزرگ و مادربزرگ؛ فرزند پنجم‏شان. او نه تنها با خواهرهایش، بلکه با همه‏ی دنیا متفاوت است و در عین حال، به همه‏ی دنیا شبیه.


خاله ریحانه به دخترهایی به سن و سال من ادبیات درس می‏دهد. همیشه حس می‏کنم باید شبیه استاد عذیری باشد؛ همان قدر دست نیافتنی، همان قدر نزدیک. حس می‏کنم شبیه استاد عذیری است چون روی صفحه ی اول خیلی از کتاب‏هایش جمله‏های عاشقانه‏ای نوشته شده؛ شبیه جمله‏هایی که ما برای استاد عذیری می‏نوشتیم.


بین همه ی آدم‏هایی که دور و بر من هستند خاله ریحانه تنها کسی است که دوست دارم با او درباره‏ی کتاب‏های صحبت کنم؛ او هم درست مثل من رمان‏ها و شعرها را دوست دارد و مهم‏تر این، آن قدر فاضل و دانشمند نیست که فرم آن‏ها را نقد کند. در روزهای زودگذری که همدیگر را می‏بینیم، با هم درباره‏ی احساس نهفته در کتاب‏ها گپ می‏زنیم. برادرم هم چیزی شبیه حرف مرا درباره ی او می‏گوید: «بین همه‏ی آدم‏هایی که دور و بر من هستند، خاله ریحانه تنها کسی است که دوست دارم با او درباره‏ی فوتبال صحبت کنم.»!


بیشتر از ده سال پیش، وقتی ما هنوز مدرسه‏ای نبودیم، خاله ریحانه ازدواج کرد و برای زندگی به قزوین رفت. یادم هست روز قبل از جشن ازدواج‏ش برادرم با نگرانی از او پرسید:« تو اگه عروس بشی بازم همون خاله ریحانی؟» و خاله گفت: «معلومه که هستم.» این چند روز که مهمان‏ش بودیم، حسابی باورمان شد که او همان خاله ریحانه‏ی ده سال پیش است؛ حتا یک روز پیرتر نشده.


وصله پینه:


1- خیال نداشتم با دیگران به قزوین بروم اما حالا خوشحالم که رفتم.


2- شازده حسین که رفته بودیم، فقط برای خودم و خودت و خودمان دعا کردم. حالا خدا درباره‏ی من چه فکر می‏کند؟!


3- چی؟! تو راستی راستی فکر کرده بودی من سوغات‏ت را فراموش می‏کنم؟ دست خوش رفیق!


4- این که گرفتی "پاهای کثیف" بود؛ گزیده ی ترانه‏های شل سیلوراستاین. اصل کتاب متنی است دوزبانه ولی من فقط مقدمه‏ی کتاب و ترجمه‏ی فارسی ترانه‏ها را برای‏ت آورده‏ام. خدا کند به خستگی‏ام ببخشی.


 


پاهای کثیف 


 


5- قزوین که بودیم "بادبادک‏باز" ِ خالد حسینی را از خاله ریحانه امانت گرفتم و خواندم. منتظرم تاثیرش فروکش کند تا درباره‏اش بنویسم.


6- دلم برای‏ت تنگ شده بود؛ خیلی زیاد.


7- بوی جوی مولیان آید همی...(رودکی)


یا علی مددی!


 


نوشته شده توسط تهانی | سه‏شنبه 4 تیر 1387 | ساعت 6:31 عصر |نظرات ديگران [ نظر]

یا رفیق!


کوچه‏ی ما کوچه‏ی شلوغی است. این را امروز فهمیدم؛ همین امروز صبح که هوس پیاده روی به سرم زد و مرا از خانه بیرون کشید. قبلا هم می دانستم اما امروز فهمیدم شلوغی‏اش از خودش است نه آدم‏هایی که هر روز از آن عبور می‏کنند؛ نه ماشین‏هایی که هر روز بندش می‏آورند. امروز صبح که از خانه بیرون می‏رفتم کسی در خیابان نبود به جز پیرمرد رفتگر و افسر جوانی که چیزی نمانده بود با خمیازه‏هایش مرا به خانه و به رخت‏خواب‏م برگرداند! وقتی برمی‏گشتم کم‏کم سر و کله‏ی آدم‏ها و تاکسی‏ها پیدا می‏شد. درست همان وقت بود که فهمیدم چه کوچه‏ی شلوغی داریم.


نه که خیال کنی کو‏چه‏ی شلوغ یعنی کوچه‏ی پرازدحام یا-چه می‏دانم- پرسر و صدا. نه. اتفاقا آدم‏های کوچه‏ی ما کم‏اند؛ خانه‏ها هم. با این حال همین چندتا خانه بدجور چسبیده‏اند تنگ هم. مانده‏ام چه طور خفه نمی‏شوند توی این گرما. سر و صدا هم ندارند. البته سر و صدای ماشین‏ها و آدم‏های خیابان هست اما خود کوچه سر و صدایی ندارد. آخر تک و توک بچه در خانه‏هایش هست. حتا مهد کودک ابتدای کوچه‏ هم جای‏شان را پر نمی‏کند.


هم‏سایه‏های‏مان را نمی‏شناسم اما چهره‏هاشان شبیه‏ کارمند‏هاست؛ همان قدر حواس‏پرت، همان‏قدر عجول. می‏توانم تک‏تک‏شان را در اداره‏های‏شان تصور کنم. آن آقای راست قامتِ سفید مو باید بازنشسته‏ی ارتش باشد؛ آن خانم مرتب و اتوکشیده کارمند ثبتِ احوال.


انگار کوچه هم بعد از این همه سال شبیه آدم‏هایش شده. با همه‏ی سکوت و خلوتی‏اش شلوغ است. هرچیزی جای خودش را دارد. جا برای اضافه کردن هیچ چیز تازه‏ای نیست؛ حتا یک گربه‏ی جدید. هر چیزی که در کوچه هست ضروری است؛ نمی شود خط‏ش زد؛ حتا موسسه‏های کنکور؛ حتا تلِّ زباله ها.


راستی! من هیچ دوست ندارم کارمند باشم.


وصله پینه:


1- کاش...


 


کاش... 


 


2- ای که از کوچه ی معشوقه‏ی ما می گذری...بر حذر باش که سر می شکند دیوارش(حافظ)


یا علی مددی!


نوشته شده توسط تهانی | پنجشنبه 30 خرداد 1387 | ساعت 9:50 صبح |نظرات ديگران [ نظر]

یا رفیق!


سلام.


 


بالاخره 


 


تمام شد؛ رفتند. آن روزهای طولانی و دیرپایی که میان من و تهانی‏ام ایستاده‏بودند رفتند. یادت هست وقتی آمده بودند چقدر ادعا داشتند؟ یادت هست می‏گفتند:«می‏آییم و نمی‏رویم.»؟ می‏گفتند:«به این زودی ها نمی‏رویم.»؟ یادت هست؟ حالا رفته‏اند و بعد از این، کسی از آن‏ها یاد نخواهد کرد؛ حتا به اندازه‏ی یک روز ساده و معمولی. حالا رفته اند و من مانده‏ام با یک تابستان درسته و کامل که خیال دارم با تو قسمتش کنم؛ نصف، نصف؛ عادلانه‏ی عادلانه. اصلا مهم نیست که تو شاید نخواهی روزهایت را-یا حتا یک روزت را- با من سهیم شوی. مهم این است که من نود و نه روز طولانی و داغ دارم که برای خودم خیلی زیاد است.


وصله پینه:


1- الانتظار اشد من الموت. باور کن. باور نمی‏کنی؟


2- با این همه شکنجه که به خودم داده‏ام، گمان می‏کنم حق داشته‏باشم بی‏صبرانه منتظر کارنامه‏ها باشم!


3- سخت گذشت؛ خیلی زیاد. اما من حس خوبی نسبت به این همه سختی دارم. حالا که می‏دانم از پس سختی‏ها برمی‏آیم می‏توانم به خودم افتخار کنم.


4- از خدا که پنهان نیست، چرا از تو پنهان کنم؟ گاه‏گاهی می‏آمدم و بی آن‏که بدانی نگاهت می‏کردم. آن قدر از شادی‏هایت شاد می‏شدم که...که...که فقط خدا می‏داند چقدر.


5- تهانی‏ام برایم گفت این روزها چقدر با او مهربان بوده‏ای. ممنون.


6- خیلی کار داریم با هم. صبر کن نفسی تازه کنم تا بعد برایت بگویم.


7- زاهد برو که طالع اگر طالع من است...جامم به دست باشد و زلف نگار هم(حافظ)


یا علی مددی!


نوشته شده توسط تهانی | شنبه 25 خرداد 1387 | ساعت 3:23 صبح |نظرات ديگران [ نظر]

یا رفیق!


 


فقط فعلا 


 


سال سوم دبستان که بودم، بین همه‏ی هم‏کلاسی‏ها، من آخرین کسی بودم که اجازه گرفت با خودکار بنویسد. بعد از آن روز، همیشه مشکل معلم‏م این بود که چه‏طور مرا به در دست گرفتن خودکار راضی کند. نه آن سال و نه سال‏های بعد، چیزی را با خودکار ننوشتم مگر این‏که آن نوشته حکم سوگندی محکم داشت؛ باید یک بار نوشته می‏شد برای همیشه. آخرین چیزی که با خودکار نوشتم نامه‏ای بود که بناست مادرم به نیابت از من، در چاه پشت جمکران بیندازد. این‏ها را گفتم تا بدانی «با خودکار نوشتم» برای من چه معنایی دارد.


تقویم سال هشتاد و هفت را که هدیه گرفتم، همان اول بسم الله، صفحه‏ی پنجم اردی‏بهشت را باز کردم و روی سطر اول‏ش نوشتم: «پست آخر وبلاگ تهانی؛ خداحافظی، معرفی». با خودکار نوشتم چون می‏دانستم همین که اردی‏بهشت از راه برسد، یک نفر از داخل دل‏م، بی اجازه‏ی من، دنبال بهانه می‏گردد برای ماندن. این را هم می‏دانستم که این طور وقت‏ها، هیچ بهانه‏ای بهتر از قول و قراری که با مداد نوشته شده باشد نیست. این‏ها را گفتم تا بدانی این «قول و قرار» برای من چه معنایی دارد.


تقویم سال هشتاد و هفت روی میزم باز است؛ پنجم اردی‏بهشت. تو نمی‏توانی ببینی‏اش اما اگر می‏توانستی، می‏دیدی آن‏جا چیزی نیست جز یک سطر خط‏خوردگی خیلی تیره و سطر دیگری که با مداد نوشته شده: «پست چهل و هفتم وبلاگ تهانی؛ خداحافظی، سلام». این‏ها را گفتم تا بدانی تو برای من چه معنایی داری.


وصله پینه:


1- آن قدرها که تو خیال می‏کنی هم ساده نبود. ده شب تمام تب کردم و ده روز تمام درد کشیدم تا از سطر اول به سطر دوم رسیدم. به گمانم چند ساعتی هم گریه کرده باشم.


2- دوستان نزدیک من، همه، «پیک‏گردان» را به تهانی ترجیح می‏دهند. با این حال من تهانی را دوست دارم؛ به همان شیوه‏ی اغراق‏آمیزی که مادرها را به وحشت می‏اندازد؛ خیلی بیش‏تر از این‏جا یا حتا این‏جا. در پارسی‏یارشان هرچه بخواهی از من بدانی پیدا می‏کنی.


3- می‏دانی به چه فکر می‏کنم؟ اگر بروی آن‏جا و سن مرا بخوانی، دیگر ممکن نیست «خاله» صدایم کنی. فقط خدا می‏داند برای من که هیچ وقت خاله‏ی هیچ کس نمی‏شوم این چه غم بزرگی است.


4- چه بلاگر باشی و چه نباشی، بعضی چیزها همیشه سر جای خودشان هستند؛ بعضی چیزها مثل امتحانات نهایی خرداد ماه. اول تیر برمی‏گردم.


5- وقتی برگردم خیلی با هم کار داریم. شاید تصمیم گرفتیم کارهای همیشگی را جور دیگری انجام بدهیم. شاید هم به کارهای جدید فکر کردیم. تا چشم بر هم بگذاری می‏گذرد.


6- ...باید به روستا برگردیم...هرچند روستای من و تو...در سینه، در سکوت...در شعر و انزوای من و توست...هرچند شهر نیز روستای من و توست. (یوسف‏علی میرشکاک)


یا علی مددی!


نوشته شده توسط تهانی | چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 | ساعت 7:6 عصر |نظرات ديگران [ نظر]

یا رفیق!


گمان می‏کنم خودت بدانی چه خبر است. اگر نمی‏دانی نگاهی به این‏جا بینداز. پیش‏نهاد نمی‏کنم از این جلوتر بروی؛ شاید وحشت کنی. البته وحشت همیشه هم بد نیست. همه‏اش به خودت بستگی دارد؛ به این که کجا ایستاده‏ای. من، خودم، روی مرز چهارده‏سالگی ایستاده بودم که وحشت کردم. فکرش را بکن؛ روی مرز چهارده‏سالگی. یعنی هنوز بچه بودم؛ با سهل گیری. برای همین است که می‏گویم به بچگی‏هایم ظلم شده؛ فقط برای همین.


به بچگی‏هایم ظلم شده. فکرش را بکن. چهارده ساله باشی و بی خبر از همه‏جا، توی خیال، خودت را ببینی که روی زخم‏های زمین مرهم می‏گذاری و بعد...بعد پای کتاب کوچکی به زندگی‏ات باز شود و پرتاب‏ت کند میان دانستن. یک دفعه کشف کنی که روی همین زمین زخمی، آدم‏هایی هستند که به همه چیز شک دارند؛ به مرهم، به زخم، به زمین! آدم‏هایی که کم هم نیستند؛ آدم‏هایی که تو خیال می‏کردی یکی از آن‏هایی. فکرش را بکن...


به بچگی‏هایم ظلم شده؛ خیلی زیاد. آن قدر زیاد که حالا هیچ چیز زیاد نیست. آن قدر زیاد که حالا از هیچ چیز دردم نمی‏گیرد، تعجب نمی‏کنم، به وحشت نمی‏افتم. اما برای تو شاید فرق کند. شاید وحشت کنی. شاید دل‏ت به حال خودت بسوزد یا به حال عشق. لطفاً دل‏ت به حال عشق نسوزد. خدا خانه‏ی خودش را به سپاه ابرهه تسلیم نمی‏کند. تو به فکر گله‏ی خودت باش و اگر وحشت کردی، اگر به جوانی‏هایت ظلم شد، یادت باشد ساکت نمانی. مظلوم بودن هم به بدی ظالم بودن است؛ شاید حتا بدتر باشد.


 


 عکس را از این جا برداشته؛ کلیک کن تا ببینی کجا.


 


وصله پینه:


1- چیزی شبیه به همین؛ کمی قدیمی.


2- چیزی شبیه به همین؛ کمی متفاوت. و این و این.


3- ... .


4- سه تا نقطه برای همه‏ی حرف‏هایی که روی دل‏م مانده خیلی کم است. باید هزارتا نقطه بگذارم.


5- این‏جا یک نفر دارد فریاد می‏کشد. به خاطر من و تو؛ به خاطر دل‏هامان که زیر پا می‏مانند؛ به خاطر خانه‏ی خدا. حکایت امروز و دیروز هم نیست. یک عمر، یک هزاره، یک ابدیت است که دارد فریاد می‏کشد. بیا این‏جا. شاید فریاد زدن برایت ساده‏تر شود. اول «شبانگاهان» را خاموش کن.


6- اگر در دیده‏ی مجنون نشینی...به غیر از خوبی لیلی نبینی (نظامی گنجوی)


7- ...بیا که نام هر ابن‏السلام مجنون است...و قلب باغ‏چه از دست زاغ‏ها خون است (مریم مجد)


یا علی مددی!


نوشته شده توسط تهانی | چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 | ساعت 3:49 صبح |نظرات ديگران [ نظر]
  نوشته هاي پيشين
     [12/4/1387- 4:5 ص] پشت پرده آشپزخانه
[5/4/1387- 7:44 ع] شهر بادبادک‏ها
[4/4/1387- 6:31 ع] مثلا سفرنامه!
[30/3/1387- 9:50 ص] کوچه‏ی کارمندی
[25/3/1387- 3:23 ص] سلام
[4/2/1387- 7:6 ع] پنجم اردی‏بهشت
[4/2/1387- 3:49 ص] وحشت می‏کنی.
[آرشیو شده ها]